----------------------

داستان حیله ی مکاران

یکی از شیادان که در سخنوری استاد بود و در هر مجلس و محفل با گفتن لطایف سخن شنوندگان را مجذوب و شیفته ی خود میساخت به یکی از شهرها رفت و مشغول سخنرانی گردید و همه شب جمعیت زیادی از اهالی آن شهر برای شنیدن سخنان حکمت آمیز و شیرین او بپای منبرش جمع میشدند.

در یکی از شبها که وی مشغول سخنرانی بود در بین صحبتش ناگهان جوانی وارد شد و بدون ملاحظه از منبر او بالا رفت و یقه ی او را گرفت و گفت: ای خائن مکار و ای قاتل ستمگر مدت یکسال است که به دنبال تو به هر شهر و دیاری رفته ام و همه جا را زیر پا گذاشته ام تا تو را بیابم و قصاص خون پدرم را از تو بگیرم.

شکر خدا را که امروز به مراد خود رسیدم و تو را در اینجا دیدم.جمعیتی که در پای منبر بود چون این سخنان را شنیدند گمان کردند که این جوان بدون جهت وی را متهم میکند و ارتکاب چنین عملی از چنین شخص عالم و سخندانی بعید است ! خواستند جوان را ادب کنند و او را از روی منبر به زیر بیاورند که خود گوینده با چشمی اشکبار گفت:ای حاضران مجلس،یقین دارم که ما را خدایی است و امروز را فردائی.

به فرض اینکه من انکار کنم ، روزی خواهد امد که دست و پا و اعضای هر کس، اعمال او را بازگو خواهند کرد.هیچ به از آن نیست که به جرم خود اعتراف کنم،زیرا مجازات دنیا از مجازات آخرت عذابش کمتر است.

این جوان راست میگوید.بنده ی حقیر در ایام جوانی که فصل دیوانگی و جهالت هر کس است،بدون جهت پدرش را کشتم.اگر امروز مرا عفو کند و از من بگذرد اجر او با خداست و اگر هم بخواهد مرا قصاص کند حق شرعی اوست.

زیرا اگر کشته شوم بهتر از ان است که فردای قیامت با آتش دوزخ گرفتار گردم.سپس از منبر به زیر امد و به اتفاق آن جوان از در مجلس بیرون شد.جمعیت به دنبال این دو رفتند تا ببینند عاقبت کار به کجا میرسد.

زمانی که به میدان مرکزی شهر رسیدند جوان شمشیر خود را از غلاف خارج کرد و اماده ی کشتن ان شخص شد.در این هنگام عده ای از بزرگان شهر؛به آن جوان گفتند.حال که پدرت کشته شده و از دست رفته است.از کشتن این شخص به تو چه سودی میرسد؟ما دیه ی پدر تو را میپردازیم.

با اسرار زیاد انها،آن جوان با منت بسیار دیه را پذیرفت.
پس از آن عالم از خجالت مردم ،بار دیگر در آن شهر سخنرانی نکرد و از آن شهر بیرون رفت.

مدتی گذشت و یکی از اهالی آن شهر ،گوینده و آن جوان را در شهر دیگری دید که با هم در مجلسی به عیش و نوش مشغولند.
به آنان گفت :شما که چندی پیش در فلان شهر چنین می گفتید! حال چگونه باز به هم پیوستید؟ هر دو خندیدند و گفتند ما با هم شریک هستیم و با آن حیله و کلک از مردمان اخاذی میکنیم و با پول ان دیه مدتی زندگی را به خوبی می گذرانیم و زمانی که پول ما تمام میشود با حیله و شیوه ی دیگری مردم را فریب میدهیم.

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “داستان حیله ی مکاران”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ صحیح را وارد نمایید(از اعداد انگلیسی استفاده کنید) *