----------------------

داستان دزد و مرد توانگر

گویند دزدی در شبی مهتابی با یاران خود، خانه مرد توانگری را در نظر گرفت و شبانه وارد پشت بام خانه شد. از صدای پای دزدان صاحبخانه از خواب بیدار شد و فهمید که دزدان در پشت بام هستند.
مرد توانگر زن را بیدار کرد و آهسته به او گفت که دوستان در پشت بام میباشند و به زن سپرد که من خودم را به خواب میزنم و تو با صدای بلند به صورتی که دزدان صدای تو را بشنوند با من صحبت کن و با اصرار از من بپرس که این مرد در این نیمه شب که هیچکس بین ما نیست، به من بگو که این همه مال و ثروت را از کجا و به چه وسیله به دست آورده ای؟ و هرچند من از پاسخ به تو امتناع کردم تو بیشتر اصرار کن.

زن همان طور که مردش گفته بود گفته های وی را اجرا کرد، مرد در جواب گفت ای زن از من مخواه که پاسخ این سوال را به تو بدهم .زیرا اگر من رمز جمع آوری و اندوختن این ثروت هنگفت را به تو بگویم میترسم کسی بشنود و همان کار مرا درباره بندگان خدا انجام دهد و موجب زیان و ضرر مردمان شود.
اما کماکان زن اصرار میکرد تا مرد به سوال پاسخ دهد. مرد گفت چه قصدی از پرسیدن این سوال داری و زنان را با اسرار و رموز مردان چه کار؟
زن گفت: می خواهم بدانم و مرد گفت ای زن هر چند شب است و کسی در اینجا نیست ولی از قدیم گفته اند دیوار موش دارد و موش گوش دارد بازهم به تو می‌گویم از من مخواه پاسخ این سوال را به تو بدهم.
زن گفت:ای مرد من همسر و محرم تو هستم چرا نمی خواهی به من بگویی مرد گفت حال که لجاجت و خرج می دهی و اصرار می کنی و دست بر نمی داری باید به تو بگویم که این همه مال را از راه دزدی به دست آورده‌ام که در آن کار استاد بودم و وردی میدانستم که در شب های مهتابی در پشت دیوار منازل توانگران می ایستادم و هفت بار میگفتم شولم شولم و دست در روشنایی مهتاب میزدم و به یک حرکت روی بام می‌رسیدم و باز از آنجا در فرصت مناسب هفت بار دیگر میگفتم شولم شولم …و از پشت بام بدون رنج و زحمت داخل خانه فرود میامدم . و هفت بار دیگر همان ورد را می خواندم تاتمام پول ها و طلاها در پیش چشم من ظاهر شود تا جایی که می‌توانستم برمیداشتم و هفت بار دیگر ورد را می خواندم و از آنجا بیرون می‌آمدم حال فهمیدی ! بگذار بخوابم اما نباید این ورد را به کسی بیاموزی زیرا خطر ناک است.
دزدان در بالای پشت بام این صحبت‌ها را شنیدند و ورد را آموختند، و ساعتی توقف نمودند تا اهل خانه به خواب روند.
رئیس دزدان قبل از همه هفت بار بگفت شولم شولم و دست در مهتاب زد و از روی بام به میان هوا پرید و با پشت به سختی به زمین خورد و کمرش آسیب دید به طوری که قدرت از جای برخاستن نداشت صاحبخانه که بیدار بود چوب دستی را برداشت و تا توانست او را زد و گفت ای نامرد یک عمر زحمت کشیدم و به سختی این مال و ثروت را به دست آورده ام حال تو میخواهی در ساعتی آن را از من بگیری .دزدان دیگر که دیدند رئیس آنها گرفتار شده پا به فرار گذاشتند و صاحب منزل پس از بستن دست و پای رئیس دزدان او را تا صبح نگاه داشت و صبح که شد او را به محکمه تحویل داد.

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “داستان دزد و مرد توانگر”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ صحیح را وارد نمایید(از اعداد انگلیسی استفاده کنید) *