داستان سخنان اسرار آمیز

یکی از اطبای مشهور با خودش عهد کرد و سوگند خورد که من زن نخواهم گرفت. مگر زنی که در علم و فهم و دانش همتای خودم باشد با این نیت به تمام شهرستانها و شهرها سفر کرد تا شاید چنین زوجه ای از برایش پیدا شود هرچه بیشتر گشت کمتر یافت.

به منظور پیدا کردن همسر ایده‌آل همواره در سفر و غربت روزگار می گذرانید، تا روزی در راه میرفت و مردی روستایی با او همراه شد.

آن مرد به طبیب مشهور گفت تو بر من می نشینی یا من بر تو نشینم؟

طبیب به آن مرد گفت عجب احمقی هستی من ناتوان خودم را نمیتوانم بکشم آن وقت چگونه تو را به پشت خود بگیرم؟
آن مرد روستایی از این گفته طبیب خاموش شد و چیزی نگفت. بعد از اندکی که راه رفتن به کشت زاری رسیدند که حسابی رسیده و خوشه بسیار از آن سر کشیده بود.

باز آن مرد به مرد حکیم گفت: این کشت رو خورده اند یا نه؟ طبیب گفت: این مرد مگر تو دیوانه ای غله ای که هنوز درو نشده و تبدیل به آرد و نان نگردیده چگونه می گویی که آن را خورده اند؟

باز هم مرد روستایی ساکت شد و دم نزد همین طور که به اتفاق می رفتند به قبیله ای رسیدند که در آن قبیله یکی مرده بود و جنازه اش را در تابوت گذارده بودند تا به گورستان ببرند باز آن مرد روستائی از طبیب پرسید ای رفیق بگو ببینم این مرد زنده است یا مرده؟

طبیب به روستایی گفت قسم میخورم که در جهان از تو احمقتر تاکنون ندیده ام مرده ای که در تابوت است و او را به گورستان می برند آیا هیچ نادانی چنین سوالی می کند که او زنده است یا مرده؟!
من دیگر طاقت شنیدن این حرف های نامربوط تو را ندارم و از او جدا شد.

وقتی که شب فرا رسید به منزلی وارد شد که صاحب آن خانه دختری داشت در نهایت کمال و جمال! دختر وقتی از پشت پرده دید که میهمان پدرش ناراحت و عصبانی است به طبیب گفت شما را چه شده است که اینقدر ناراحتید؟

طبیب آنچه را که از آن مرد روستایی در راه شنیده بود گفت:
دختر گفت: ای میهمان عزیز اوّل که به شما گفته است تو مرا بر میداری یا من تو را بردارم منظورش این بوده که شما صحبت می‌کنید یا من حرف بزنم تا رنج راه کمتر شود.

دوم که پرسیده است که این کشت را خورده اند یا نه اشاره اش به این بوده که صاحب این مزرعه آیا قبلا به امید این محصول از کسی وام گرفته و زراعت ش را پیش فروش کرده است یا خیر، قرضی ندارد و تمام محصول مال خودش است و در مورد اینکه گفته: آیا این جنازه مرده است یا زنده مقصودش این بوده که آیا این مرد از خودش خیرات و صدقات جاریه از قبیل کاروانسرا، آب انبار، مسجد باقی گذارده یا نه، آیا فرزندی دارد که بعد از وی نام او را زنده نگه دارد یا خیر و یا کتابی از او باقی مانده است یا نه؟

حکیم از دانایی و هوشیاری آن دختر خوشش آمد و او را از پدرش خواستگاری نمود با وی ازدواج کرد و گفت این همان زنی است که من میخواستم که در علم و دانش همتای من باشد.

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “داستان سخنان اسرار آمیز”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ صحیح را وارد نمایید(از اعداد انگلیسی استفاده کنید) *