---------------------- ---------------------

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می ‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

شاعر: حافظ

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ صحیح را وارد نمایید(از اعداد انگلیسی استفاده کنید) *